خدایا...
خداوندا...
رو به سوی تو آمده ام....و دستهایم را بر شاخه های بلند ابدیت تو آویخته ام...
ای خدای بلند مرتبه....اى صاحب عزت و سلطنت...اى بزرگ مقام... اى مقتدر...
دیر زمانیست که چشمه ی چشمانم جوشیدن آغاز کرده اند...می جوشند...سر ریز می شوند
و سکوت در من موج میزند...واژه هایم خشکیده اند...
و آخر تو بگو...تو بگو که چه نیازیست به این واژه های مسخ شده در مقابل تو...
که تو خود خدایی....علیمی...دانایی...شنواى هر صدایی...عالم به هر پنهانی...
چه بگویم به تو؟ که تو خود میدانی نانوشته ها و نا گفته ها را...
خدایا...
خداوندا....
به تو پناه آورده ام....به تو که پشت و پناه هر بی پناهی...به تو...که تکیه گاه هر آنی
که رو به سوی تو آورد...
خدایا...
خداوندا...
ای بخشنده...ای مهربان...ای کریم...ای رحیم....ای حکیم....
به تو پناه آورده و روی گردانه ام از هرچه غیر توست.. و زبان باز نکرده ام برای غیر تو...
و تسلیم شده ام بر آنچه مقدر گردانی مرا...که تو مقدر میکنی بهترین ها را...
خدایا...
خداوندا...
به تکیه گاه خداوندیت سخت محتاجم....و جز تو نیست مرا تکیه گاهی در این روزهای سخت
که بی تو چگونه تاب بیاورم سختی این امتحان را؟ چگونه بمانم بر دو پای خویش؟
که این پاها جز به خواست و لطف تو توان ایستادن هم ندارند...
مباد رو سیه بازگردم از این روزها...از این امتحان....
که بی تو امیدی نیست در من....
خدایا....
صدایت میکنم....
اجابت کن مرا...
ای خدا....ای خدا....ای خدا....